X
تبلیغات
رایتل

someone says something
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 31 شهریور 1386
آغاز؟

 

جلبک های سبز تن خسته دریا را نوازش می کنند

خاک هرزگی دریا را می خندد 

باد نگرانی سنگ را به بازی می گیرد

درخت سکوت می کند

زن آیینه ها سرگردان در پی هیچ ،  تاب بازی می کند

مرد می گذرد.

 

در این ساعت های معکوس تنهایی

در این آغاز نگران کننده

 

این همه موج

این همه تنفس های بی مقصد

این همه من .

 

می گویی خدایی در راه است ؟ 


سه‌شنبه 20 شهریور 1386
کدام سو؟

 

 

زمان خروشان پیش می رود

سایه های تنهای خیابانگرد مرا زیر چشمی برانداز می کنند

فوران های گندیده احساس ،

حوضچه های شهر را پر از نابودی کرده اند

سعی می کنم به آرامی قدم بردارم.

برگی به اتفاق رها می شود.......

زنی بردگی خود را بلند بلند می خندد .....

کوچه به روی بوسه ای چشمانش را می بندد .....

پنجره ای از شهوت عشقی دروغین فریاد می زند......

کودکی خندان سگی را سنگباران می کند.....

 شهر در آةشی نامرعی نفس می کشد ...

 

نمی دانم در این پهنای مرگبار

به کدام سو باید ؟

 


یکشنبه 11 شهریور 1386
انتهای فریبنده

مرگ ، سایه های خورشید را کم رنگ می کند

من می مانم و دو فانوس کهنه

نعره های تاریکی ،  مرا لمس می کند

شب از همیشه زیبا تراست

به دروغ بودن ستاره ها می خندم

 

آهای !!!

مگر نمی دانی..... ؟

من زاده زمان هستم

کدام زمین ؟

اینجا مرداب ها از دل آسمان می جوشند .

ابرها زیر پاهایمان گیاه می پرورانند.

و ما از آتش زاییده می شویم .

با هیچ قانونی مرا نمی توانی به قضاوت بنشینی

 

آهای!!!!!

تو می دانی .....؟

در این بی انتهای فریب انگیز

خود را سوی کدامین قبله باید به فراموشی سپارم

 

 

 


شنبه 3 شهریور 1386
خدایا نیستی ؟

 

بیابان از همیشه تنها تر است

بوی خون لذت تنهایی بیابان را صد چندان می کند .

لاشه های گندیده وجود زمین را نقاشی کرده اند

توهمی از حس بودن مرا در بر می گیرد

زمین  را فریاد می زنم ....

 

خدایاا ...

این مهره سوخته ،  توان به بار نشستن در رویاهای پوچ انسانت را نداشته ...

تو می دانستی من در تن فاسد شده پاییز به دنبال هیچ تولدی نبودم .

دور دست ها را ببین

مگر نمی خواستی فریادت کنم ...

من اینجایم ...

با این همه فریاد

 

خدایااااا .............................

مرا به نام نفرین شده ام بخوان

مرا بی نیاز کن از وجود داشتن

می دانم سحر دروغی بیش نیست

لعنت بر هر آنچه در این سالها از او به بار نشست.

بگذار در اندیشه پوچ بودن ببارم .

مگر نمی خواستی اندوه مرا به تماشا بنشینی ..

این لحظه مرا ببین

من بازی واقعیت های ملموس بودنم .

 

خدا یا تو را فریاااااد

مرا بدون هیچ ستاره ای در این وسعت فانی تنها گذاشتی

می دانستی که باید در اعماق وجود خاک  ، گم شوم ...

می دانستی که زاییده گندآبه شهوت انسانیت لایق سبزی تو نخواهد بود

چرا می خواهی فریادت زنم

بگو که من رانده شده ی نگاهت نیستم ...

بگو که مرگ مرا لایق خواهد بود

 

خدایا بشنو لذت مرگ تدریجی مرا در این بیابان ....

  

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد میهمانان : 288673


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Get this widget | Track details | eSnips Social DNA